رنج، عشق، رهایی
این سروده را در 《ادامه》 مشاهده بفرمایید...
رنج، عشق، رهایی
چه دانی رنجِ بی پایان چه درد است
شکستن در غریبستان چه درد است
زِ نامردان نباشد انتظاری،
ولی نامردیِ یاران چه درد است
***
زِ هم خون، خونِ دل خوردن عذاب است
رفیقان، نارفیقی ناصواب است
در این عهدی که بدعهدی است معهود،
دلِ بی شیله صادق کباب است
***
چه رنجی می کشد انسان در این دَهر
چه می ریزد به کامش دهر، جز زَهر
ندارد مِهر و مَهرش بی وفایی است
ندارد دوستی، این تشنه قَهر
***
دلت را دائماً ویران مگردان
خودت را خرج نامردان مگردان
تو آزادی، رهایی از خِرد گیر
خودت را بندِ این زندان مگردان
***
نگو دنیا نمی اَرزد به کاهی
نگاهی هم به خود کن گاهگاهی
ندادی عشق، تا عشقی بگیری
چو بد کردی، زِ نیکویی چه خواهی؟!
***
گهی مرگیم و گاهی زنده هستیم
گهی پیروز و گه بازنده هستیم
زِ ما بر ماست، بر ما جز زِ ما نیست
من و تو دَهر را سازنده هستیم
***
هوس را عشق نامیدن جفا نیست؟!
که من جز با منیّت آشنا نیست
چرا از این و آن هر دَم بنالیم
بلایی سخت تر از نفس ما نیست
***
به نام حق، بجز ناحق نبودیم
به دین، دنیای مردم را ربودیم
رگ گردن ز نفرت پاره کردیم
خدا را دشمن مردم نمودیم
***
مگر بنیان دین جز اختیار است؟
مگر دیندار، کارش تار و مار است؟!
که دیده جبر، پیغمبر بسازد؟
کدامین دینِ حق را جور یار است؟!
***
تفاوت گر نباشد تازگی نیست
به هم شکلی، نشانِ زندگی نیست
مسلمان شو خدای رنگها را
که در اجبار، رنگ بندگی نیست
***
بیا و اِی من از من ها رها شو
فنا از فانیان و در بقا شو
مرنج و خَلق یزدان را مرنجان
خدایی خالی از غیرِ خدا شو
***
اگر نوری، زِ تاریکی جدا باش
اگر حقّی، به رحمت رهنما باش
ستم ساطور ایمان است مومن
محبت باش و همرنگ خدا باش
***
جهان با عشق، جایی دلنشین است
جهانِ عشق، ناب و بیقرین است
تمام صحبت یزدان همین است:
بیا و عاشقی کن، عشق دین است
لینک این مطللب:
http://rahemoghaddas.blog.ir/post/432