انـــــــــار عشـــــــق
این سروده را در «ادامه» مشاهده بفرمایید...
انار عشق
سرخی آتش به روی ماهِ رخسارت چکید
باید از آن گونه های تو انار تازه چید
نیست سرما را سرِ ما در شب یلدای عشق
آب میگردد زِ گرمای نگاه تو حدید
هندوانه، مستتر شد در میان قامتت
کِی توان از میوۀ نابِ میانت دل برید
لعل لبهایت نبات و چای، آن آبِ لبت...
آی میچسبد شب یلدا ز لبهایت نبید
نُقلِ تبریزی، لوزِ یزدی و سوهانِ قُمی
بس که شیرینی عزیزم، نازِ تو باید کشید
زعفرانی و هل و آجیل و جامی از گلاب
جایجایِ قامتت را بیاَمان باید چشید
سِـیرِ سیمای تو سرتاپا سُرورم میکند
سورۀ صورت نگو، گو سفرۀ زیبای عید
در تماشایت نه من مدهوش و مست و والهام
هرکه رخسارِ مَهَت را دید، پیراهن درید
پلک بر هم میزنی و فال میگیری عجیب
«حافظ» اندر شرحِ چشمانِ غزلگویت خمید
«ای فروغ ماه حُسن از روی رخشان شما»
با غم عشقت، دلم در وسعت جانم تپید
«عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده،
بازگردد یا برآید»... گو که فرمانت چه بید؟ (-:
بندۀ عشق توأم، اَمرت مطاع و دل مطیع
همچو من دلداده و چون تو دلآرامی که دید
آه بر قلبم منه، ماهِ رُخ از من بر مگیر
بر بیابانِ نگاهِ من ببار اَبرِ اُمید
خاطراتت میکند ذهن مرا هر دَم مرور
در عبورت باز دستانم به دامانت رسید
باز هم برفیاست شامِ آخرِ آذر... چه خوب!
باز پوشیده عروسِ خاطرت رَختِ سپید
لینک مطلب:
http://rahemoghaddas.blog.ir/post/137