سهراب عشق
این سروده را در «ادامه» مشاهده بفرمایید...
سهراب عشق
کاش اِی رفته زِ کاشان، بِتَراوی لب جوی
کاش اِی معنی عرفان، بتراوی همهسوی
بِتراوی و کنی از دل و از دیده نظر
به سراپای بشر
که زِ تقصیر و گنه
شده محروم از این موهبت، این دُرِّ چو مَه!
بِتراوی و گرهها بزنی
«چشمان را با خورشید،
دلها را با عشق،
سایهها را با آب،
شاخهها را با باد»
بِتراوی و تراوَد زِ جنان
جانِ «موسیقی احساس تو» در جانِ جهان
و بگویی به عیان
از همان «وسعتِ بی واژه» که همواره تو را خواند نهان
سَر فرا گوش تو آورد و صدا زد «سهراب»!
کفشهایت کو؟
او که میخواند زِ لبهای تو «هو»
او که میخواند تو را تا میقات
او که میخواست به افکار تو نور و برکات
او که میگفت به تو
«روی آگاهیِ آب»:
«پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازۀ چشمان سحرخیزان است...
قایقی باید ساخت»
خویش را باید باخت
در قماری همه عشق
بر قطاری همهاش روشنیِ راهِ شعور.
او که در قلب اهوراییِ والای تو بس جوشان بود،
مقصد غاییاَت اِی نادره در ایمان بود.
او که مِهر تو زِ محراب نمازت میدید
و وضوهای تو را با «تپش پنجرهها» میفهمید.
ای سپهر الشعرا
چه خوش آموخت تو را
آن «خدایی که در این نزدیکی است»:
«زندگی آب تنی کردن در حوضچۀ "اکنون" است»
و عجب تشنگیات را افروخت
تا بجوشد زِ تو آب
تا بگیرد زِ تو خواب
تا بگویی چو سبویی همهتَن شعر و شراب:
«چشم ها را باید شُست، جور دیگر باید دید»
«بهترین چیز رسیدن به نگاهیاست که از حادثۀ عشق، تَر است»
«رختها را بکَنیم، آب در یک قدمی است»
«پیله ات را بگشا، تو به اندازۀ پروانه شدن زیبایی.»