مدالِ عـــــــشـــق
این سروده را در «ادامه» مشاهده بفرمایید...
مدال عشق
گشتم رها زِ خویش و تو در من رها شدی
تا مبتلا شدم به تو، بر من دوا شدی
روحم ز نوشِ چشمِ سیاهت، سپید شد
روشنترین حکایتِ این لحظهها شدی
جاری شدی به ثانیههای خزانزده
تو آن بهارِ دلکشِ شیرینلقا شدی
اِی شعرِ حقسرشتۀ آرایههای ناب
نقّاشِ نورِ نیّری از ماورا شدی
در ابتدایِ نام تو، تا انتها گمم
تفسیر واژههای بلند دعا شدی
روحِ فسرده را تو شدی جرعههای مرگ!
تو باعثِ تولّدِ شور و نوا شدی
در هر سَحر، نسیمی و در هر نسیم، عشق
فصلِ بلندِ قصّۀ بیانتها شدی
در کوچههای خالی از آوازهای شب
تنها دلیلِ نغمۀ یاد خدا شدی
هر گوشهای تو حجلهای آراستی زِ عشق
از آن زمان که عاقدِ دلهای ما شدی
پیشت شکست، باعث اوجِ تفاخرست
آری! مدالِ گردنِ این بینوا شدی
در سایهسارِ خلوتِ شعرت نشستهام
تو آفتابِ سایۀ بیادعا شدی
آتش، درونِ سینۀ سردم، تو ریختی
تو باعثِ شکفتنِ عشقی هما شدی
سبزینهای به جوهرِ سرخِ خِرد زدی
تقریرِ خوننوشتۀ صلح و صفا شدی
سجادهام تنِ تو و محراب، قامتت
شعرم تمام شد ولی تو ابتدا شدی...